آخرين دردي كش ميخانه را هم درد كُشت
آخريني تا طلوع مرد و زنجيري دگر
بشنويد، اي دوستان از درد مي گويم سخن
از شب سرد، آن شب نا مرد مي گويم سخن
زان شبي كه در دل خود قصه اي جانكاه داشت
جوي خون و بوي زرد سكه ها همراه داشت
آن شبي كه خون باباي يتيمان ريختند
آن گل سرخي كه با خون پدر آميختند
از كجا آغاز بايد قصة خورشيد را
ما جراي سوزناك آخرين اميد را
اينطرف خيل غريبان گره در كار، بود
آن طرف خيل بخيلان غريب آزاد بود
ماند اين سو هركسي كه با دل خود كار داشت
رفت آنسو، هر كسي كه گردن و افسار داشت
آنطرف يوغ است و گردنهاي خدمتكار ها
بوي نان خدمت است و سفرة افسار ها
هر چه گردن هست اينجا گردن سردار هاست
زير تيغ و بر سر ني يا به روي دار هاست
آه آخر در لباس ميش، اين خونخوار گرگ
يوسف دُردانة ما را دريد اينبار، گرگ
باز امشب ميل دارم بگذرم بر دارها
بنگرم آواره ها و شهري از آوار ها
مي سرايم مثنوي سالهاي دار را
داستان غرب كابل، قصه افشار را
ما كه يكصد سال با خون و خطر سر كرده ايم
داستان غربت اين قوم از بر كرده ايم


